تبليغاتX
پرنده پرواز
عشق - انسان - حقیقت
کوچه ما بن بست بود، کوچه ما بن بست بود،

اما نه! اما نه!

تهش به راه نور بود.

****

بر شوره زار دل من تو ببار، ای باران

ای باران

ای باران

ای باران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:0  توسط علیرضا محمدی  | 

"علی انگار هرچی من حرف می زنم با دیوارم ، بابا با توام اصلا حواست به من نیست. ببین این کتاب رو تازه خریدم". نمی دونم چند روزه این پسر چش شده. انگار دمرو شده، تا دو روز پیش خوب بودا! تازه پولهاش رو جمع کرده بود  که ماشین بخره. غلط نکنم یه فکرایی تو کلشه. البته حدس زدنش خیلی سخت نیست.

آخه باباش با هزار بدبختی یه تیکه زمین خریده  و می خواد اون رو بسازه. علی آقا ما هم حس جوانمردیش گل کرده. تو فکر اینه که تمام پولهاش رو بده باباش.

"ببین علی جون می دونم تو چه فکری هستی ولی تو بهتره به فکر خودت باشی، بالاخره بابات هم یه فکری می کنه دیگه" هیچی به من نمی گفت و فقط بر و بر من و نگاه می کرد. دست آخر هم بدون خداحافظی بلند شد و رفت.

از دیروز دیگه علی رو ندیدم، نمی دونم بالاخره چی کار کرد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:6  توسط علیرضا محمدی  |