در شعر این مزیت وجود دارد که ذهن احساس را همچون بادبادکی در دست می گیرد و نخ آن را شل و سفت می کند. البته بعضی وقتها ممکن است نخ بادبادک پاره شود و احساس از دست ذهن رها شود. حالا بیا و درست کن. باید اینقدر این بادبادک را التماس کنی که "تو رو خدا ، جان مادرت ، جان هرکس که دوست داری بیا پایین." تا بالاخره پایین بیاید.
در داستان قصه دیگری در راه است. این احساس است که با ذهن ، مثل توپ فوتبال، روپایی می زند. بعضی وقتها احساس به سرش می زند تا با ذهن شوخی کند، مثلا آن را قلقلک دهد ولی بعضی وقتها شورش را در میآورد و اشک ذهن را در می آورد. آخر سر هم با هم دعوا و قهر می کنند.
خودمانیم بعضی وقتها درون آدمها چه بلبشویی است.
نمی دانم، شاید یاد زبری برگهای درخت انجیر وسط حیاط خانه مان می افتم و لطافت نسیمی که از طوبی می وزید.
بچه که بودم بعد از ظهرها، بعد از ناهار با مادر بزرگم مچ می انداختم. بعضی وقتها هم او دستش را مشت می کرد و من می خواستم مشتش را باز کنم. ولی هرچی زور می زدم و تقلا می کردم نمی شد. هنوز هم نمی توانم!
دستان مادر بزرگم بوی عشق می دهد. . . . . .
می خواهم گریه کنم. از دست کسی یا چیزی نه، از دست خودم.
می خواهم گریه کنم. آری فقط برای تو ، ای معبود، ای بزرگترین.
می خواهم رها شوم. از دست کسی یا چیزی نه، از دست خودم.
می خواهم فرار کنم. از دست کسی یا چیزی نه، از دست خودم.
و به تو پناه آورم، ای پناه بی پناهان.
مرا در آغوش بگیر. و از گرمای وجودت به من حیات ببخش.
بگذار اشکانم بازوانت را خیس کند.
بگذار این بغض های فرو خورده دهان باز کنند.
ای صاحب گوهر شب چراغ . . . . .