و باز همان دغدغه ها، دل مشغولی ها و دلتنگی های همیشگی....
بعضی وقتها فکر می کنم مثل ماهی ای شده ام که بازی گوشی کرده و از آب بیرون افتاده و دارد به سختی بالا و پایین می پرد....
حس غریبی است. سرشار از امید و نا امیدی....سرشار از نور و سیاهی.....
می دونی الان یاد چی افتادم، یاد یکی از صبح های سرد و تاریک دی ماه و نور چراغ اتوبوس واحدی که دل تاریکی را شکافته بود و من را "به سوی او" می برد.....
ای بزرگ، ای تنها، ای نور....، این ماهی کوچک بازی گوش را به آب بیانداز.