تبليغاتX
پرنده پرواز
عشق - انسان - حقیقت
پرنده عزیزم ، می دانی که خیلی به تو بدهکارم...

هنوز هم وقتی از سربالایی آن خیابان بالا می روم و به کوههای روبرو نگاه  می کنم یاد تو می افتم.

بعضی وقتها در راه با خودم زمزمه می کنم، می خوانم: شعرهایی بی سر و ته و یا آهنگی من درآوردی. ولی خودم از این شعرها و آهنگ ها لذت می برم...

همیشه با خودم می گویم: " ای کاش می تونستم برم پشت اون کوه" دوست دارم ببینم پشت آن کوهها چه خبره ، چه آدم هایی اونجا زندگی می کنن . اصلا شاید هم کسی اونجا نباشه...

هنوز سر بالایی است و من دارم هنوز راه می روم...

با اینکه سر صبح است، هوا گرم است و پیراهنم به بدن چسبیده است. پیشانی ام غرق عرق شده است...

هنوز سربالایی است .... هوا گرم است....پیراهنم به بدن چسبیده است....

هنوز به دریا نرسیده ام....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:43  توسط علیرضا محمدی  |