تبليغاتX
پرنده پرواز
عشق - انسان - حقیقت
این خودکار بیک لعنتی هم هر وقت می خواهم بنویسم بازی اش می گیرد. هرچی آن را روی کاغذ می کشم نمی نویسد. آخر ناگزیر می شوم مغزی اش را در آورم و گردنش را بچلانم تا کمی خون به مغزش برسد و اینقدر من را قال نگذارد....

« از وقتی که از محمد جدا شده ام تمام مدت به حرف های او فکر می کنم. مثل اینکه چرا نباید شکم پر یا بعد از غذا خوابید. یا اینکه چرا می گفت من شاخم.

یا اینکه باید .... »

باز این خودکار گیر کرد. دیگر ها کردن های من هم فایده ای ندارد...

نفسم گرم و دستانم سرد...

خونی دوباره باید....

آسمان ستاره خواهد ریخت.... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:29  توسط علیرضا محمدی  |