تبليغاتX
پرنده پرواز
عشق - انسان - حقیقت
 

تا حالا شده حس کنین گم شدین ؟

یا حس کنین مثل بچه ای شدین که دست مادرش رو تو یه بازار شلوغ و پر هیاهو ول کرده، بی تاب و گریان، پا به زمین می کوبه و مادرش رو صدا میکنه ... و هر زنی که چادر سیاه به سر داره رو مادر خودش فرض می کنه و سراسیمه و بی تاب به سمت اون میدوه ... اما وقتی چهره اون رو نگاه میکنه دلهره و ترسش بیشتر میشه ... چون فکر میکنه از مادرش دورتر و دورتر شده و این بغض و هراسش رو صد چندان میکنه...

ولی انگار مادر قصه ما توی این بازار شلوغ یه گوشه ، همین دور و برا ایستاده ... چشماش برق میزنه ... و با یه لبخند مهربون و آرامش بخش داره بچه اش رو نگاه میکنه...شاید داره تو دلش میگه " عزیزه دلم ، قربونت برم ، آخه من که تو رو گم نمی کنم ، آخه من که تو رو تو این بازار شلوغ ، تو این شهر تنهایی تنها نمی ذارم ... تویی که منو گم کردی ... من همین جا هستم ، کنارت هستم... بیا قربونت برم..."

ولی بچه قصه ما هنوز خیلی کوچیکه ، هنوز خیلی بچه است تا این چیزا رو بفهمه ... تا بفهمه مادرش همین دور رو براست ، همین نزدیکی هاست... داره میبینتش ... داره نگاهش میکنه ... داره اشکاش رو میبنه ... یکی نیست بهش بگه: بابا مادرت اینجاست آخه کجا داری میری ...

تو این شبها هر کسی به دنبال خانه دوست ، خانه یار، خانه عشق و خانه نور ... خودش میگرده ... دعا کنیم این بچه کوچیک ، این بچه ناتوان و ضعیف ... مادرش رو پیدا کنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:5  توسط علیرضا محمدی  |