حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند. حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را روی آن بر تن و روح خویش، خاموش و سر به زیر، بپذیری.
حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ناتوان مظلوم بی پناه بنمایی. حق نداری به بازی اش بگیری، لکه دار و لجن مالش کنی، آلوده و بی حرمتش کنی، یا دورش بیندازی.
حق نداری در آن، چیزی که به زیان دردمندان و ستمدیدگان باشد بکاری، برویانی، و بار آوری.
حق نداری علیهش، حتی در بدترین روزگار و سخت ترین شرایط اعلامیه صادر کنی یا به آن دشنام بدهی.
حق نداری با رنگهای چرک و تیره ی شهوت، نفرت، دنائت و رذالت، رنگینش کنی مگر آنکه از بیخ و بن ملک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی، که در این صورت، البته، نه خود تو مساله یی هستی و نه آنچه میکنی مساله یی ست که قابل بحث و اعتنا باشد.
در حقیقت، نبوده یی و نیستی تا چنین و چنان کردنت، روی زمینی که ما ملک وقفش می دانیم، چنین و چنان کردنی تلقی شود.
نیامده یی ، نمانده یی، و نرفته یی. از هیچ، به قدر هیج باید خواست، نه بیشتر...(۱۰/۲/۶۴)"*
*از کتاب "ابن مشغله" اثر مرحوم استاد "نادر ابراهیمی".